آزمینآزمین، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 23 روز سن داره

پسر گلم آرمین، عشق مامان و بابا

اندر حکایت گردش با آرمینم

روز جمعه برای نهار تصمیم گرفتیم با بابایی و مامانی و خاله زهرا و بابا تو رو ببریم گردش پارک ملت، لوازم رو آماده کردیم و تو رو که از صبح نخوابیده بودی و بدخلقی میکردی و خوابت میومد آماده کردیم که بریم، با مامانی و بابایی توی پارک قرار گذاشته بودیم،  وقتی رسیدیم اولش خوب بودی و یه ذره به مامانی و بابایی و خاله زهرا خندیدی و بازی کردی ولی تا نهار خوردیم و خواستیم یه ذره استراحت کنیم و از فضای سبز و از گلهای لاله خوشگلی که توی پارک بود لذت ببریم، طاقتت تموم شد و هر کاری میکردیم آروم نمیشدی و ممه هم نمیخوردی، خلاصه که پارک رو  با صدای جیغ و فریاد خودت آهنگین کرده بودی،    خلاصه که روز خوبی نبود و بهمون خوش نگذشت و مامانی و...
4 تير 1392

5 ماهگی عسلم

آرمینم، نازنینم، خدا رو صد هزار بار شکر میکنم برای اینکه تو پیشمون هستی و تو رو داریم و  خیلی خیلی راضیم از اینکه تمام مدت در کنارت هستم و نظاره گر بزرگ شدنت هستم و لذت میبرم از اینکه لحظه به لحظه شیرینکاریهای جدیدت رو می بینم. قربونش برم با این تیپ خوشگلی که زدی، با این تی شرتی که خاله جون و مهربونت، خاله نرگس، از یونان برات آورده، دست گلش درد نکنه. قشنگم، ماهم ، آرمینم بعد از حموم     ...
17 ارديبهشت 1392

چه زود گذشت

انگار همین دیروز بود که داشتم وسایل بیمارستان رو آماده میکردم که برم برای زایمان، این روزها با تمام تلخیها و شیرینیهاش گذشت و جوجوی من داره بزرگ میشه و برا خودش یه پا مردی میشه ، میخواستم زودتر از اینا برای آرمینم وبلاگ درست کنم ولی فرصتش پیش نمیومد تا بالاخره بعد 4 ماه این فرصت پیش اومد، البته در ساعت 1 و نیم نصفه شب اول از همه میخوام از مادر و پدر گلم و همینطور مادر و پدر همسری و همینطور همسر مهربونم به خاطر زحمتایی که تا الان کشیدن برای آرمین تشکر کنم، هم تو بیمارستان و هم خونه، من بعد زایمان تقریبا 40 روز خونه مامانی و بابایی بودم و اونا عاشقانه از بچه و من مواظبت میکردن و در بیمارستان هم مامان جون و بابا جون (مادر و پدر همسری) خیلی ...
26 فروردين 1392